نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

عیدی

قرار نیست که همیشه برزگترها به کوچکترها عیدی بدهند! امروز من سنت شکنی کردم و به مامان و بابام عیدی دادم و از صبح ساعت 8:30 که از خواب بیدار شدم دارم براشون راه میرم. بالاخره در 11 ماه و 8 روزگی ام این آرزوی مامان و بابا رو هم برآورده کردم، نمیدونم بازهم آرزویی دارند یا نه!؟ خدا کنه خیلی سخت نباشه آخه هرچی بزرگتر میشم آرزوهاشون هم بیشتر میشه و هم سخت تر، روزهای اول فقط به یه لبخند و یه نگاه راضی بودند ولی حالا ... ولی آینده ...؟؟؟ مامان جون زودتر عکس رو بگیر که الان می افتمااااااااااااااااااا مامان میگه: این عید فطر به یادماندنی ترین عید زندگیمه عزیزم و از تو ممنونم به خاطر بهترین عیدی عمرم. آرزو میکنم قدمهایت همیشه استوار باشند و د...
29 مرداد 1391

یازده ماهگی

دیگه تعداد ماههای تولدم از تعداد انگشت های دستهام بیشتر شده و برای شمردنشون باید یا از مامان کمک بگیرم یا از پاهام ولی خوبه که آدم روی پاهای خودش بایسته ... بله من با وزن 11 کیلوگرم یازده ماهه شدم و باز هم همون حرفهای تکراری مامان: "الهی قربونت بشم انگار همین دیروز بود، وای خدای من یادش بخیر، چقدر زود میگذره، چه زود بزرگ شدی مامان، تا همین دیروز نمیتونستی حتی گردنت رو سفت نگه داری ولی حالا ببین چه وروجکی شدی و ..." بعد هم به بابا میگه یادته ... و شروع میکنن به مرور خاطرات و تقریبا 21 هر ماه این دیالوگهای تکراری شنیده میشه و در پایان این من هستم که باید بخاطر فوران احساسات مامان و بابا چلونده بشم ... چیزهایی که میشناسم: اول از همه خود...
25 مرداد 1391

من کجا هستم؟

به نظرتون من کجام و دارم چیکار میکنم؟ کاملا مشخصه و نیاز به فکر کردن نیست یکی دو روزه که مامان داره اتاق من رو تمیز میکنه، منم که دیدم خیلی داره طول میکشه و مامانم دست تنهاست سریعا دست بکار شدم و کمکش کردم. آخه دیگه برای خودم خانمی شدم و باید تو کارهای خونه به مامانم کمک کنم.   ...
20 مرداد 1391

دیگه بزرگ شدم

وقتی مامانم به من غذا میده منم با دستهای خودم از توی بشقاب غذا برمیدارم. مامانم که دید من دوست دارم تا خودم غذا بخورم این اجازه رو به من داد. هر روز موقع غذا خوردن کلی با هم بازی هم میکنیم مثلا ماست بازی یعنی مامانم ظرف ماست رو میده به من و من هم با اون دوش میگیرم. البته این بازی جایزه غذا خوردنمه چه تمیز و خوشگل غذا میخورم! اصلا هم هیچ جایی کثیف نمیشه فقط مامانم باید پیش بند و زیرانداز و کف آشپزخونه و لباسهام رو با چند تا دونه کاسه و بشقاب رو بشوره همش همین !! بعضی وقتها هم لقمه گنده تر از دهنم برمیدارم! نمیدونم چرا وقتی ماست رو سفت میگیرم که نریزه از لای انگشتهام میزنه بیرون البته با یه صدایی که من خوشم میاد و چندین بار دست ...
15 مرداد 1391

سحری

"سحری خوردن یا نخوردن" مسئله این است! چند وقتیه که کلمه سحری رو زیاد میشنوم! سحری چی درست کنم؟ سحری نمیخورم؟ سحری نخوری ضعیف میشی؟ و ... یک شب که مثل خیلی از شبهای دیگه  بیخواب شده بودم بیدار شدم و دیدم که سفره پهنه و مامانم وقتی من رو دید گفت: چیه مامان تو هم پا شدی سحری بخوری؟!! و من به راز سحری پی بردم و فهمیدم که اون یه غذای خوشمزه است که نصف شبها میخورن. مامانم هم که دنبال سوژست سریعا بعد از خوردن سحری از من عکس گرفت. نتیجه: سحری چیز خوبیه و خیلی خوشمزه بود. ...
10 مرداد 1391

مسابقه

دختر عمه عزیزم من رو در مسابقه نی نی برتر در سایت نود و هشتیا شرکت دادند و بنده با اتخاذ 121 رأی نفر دوم شدم. لینک مسابقه: http://www.forum.98ia.com/t553213.html عکس شرکت داده شده در مسابقه ...
2 مرداد 1391

خاطرات سفر (وین)

از همه جا گفتم ولی هنوز فرصتی نشده تا از وین که اصل سفر ما بود چیزی بگم. توی وین هم خیلی خوش گذشت و از همه جا از فروشگاه گرفته تا باغ وحش و بناهای تاریخی و پارکهای زیبا دیدن کردیم. لطفا بفرمایید ادامه مطلب به نظرم از باغ وحش و پاندا کوچولو !! شروع کنم بهتره گردن به این درازی کی دیده؟!! و آقای فیل                       پس خانم بزبز قندی اینجا تشریف دارین و شنگول و منگول بیچاره توی خونه دارن با آقا گرگه دست و پنجه نرم میکنن؟!! تقریبا هر نوع جانوری که فکرش رو بکنید اینجا بود و حدود 5 ساعت توی باغ وحش بودیم ولی فرصت نشد چند تا از حیوانات رو ...
2 مرداد 1391

ده ماهگی

آقای شاعر میفرمایند: "بسیار سفر باید  تا پخته شود خامی" الان که دهمین ماه از زندگی ام رو پشت سر گذاشتم و وارد ماه یازدهم شدم با این همه سفر دیگه از مرز پخته شدن هم گذشتم و کم کم داره بوی سوختگیم به مشام میرسه. تقریبا تمام ده ماهگی رو در سفر بودم و انشااله فردا برمیگردیم ایران. توی این ماه دست زدن و بای بای کردن رو یاد گرفتم. وقتی یکی بهم میگه کله بزن منم محکم سرم رو میزنم به سرش و از این کار خوشم میاد. از روز یکشنبه 18 تیر کلمه "به به" رو تکرار میکنم و از روز یکشنبه 25 تیر کلمه "ماما". موقع ایستادن تسلط دارم و چند ثانیه ای هم بدون کمک می ایستم. 5 تا مروارید دارم سه تا بالا و دو تا پایین. تاب بازی خیلی دوست دارم. عاشق ...
26 تير 1391

خاطرات سفر (پاریس)

بعد از طی یک مسافت طولانی و گذشتن از منظره های زیبا و جاده های سرسبز و آسمون آبی پر از ابر به پاریس رسیدیم (البته این رو مامانم میگه چون من بیشتر راه رو خواب بودم آخه توی صندلی ماشین چاره ای جز این نداشتم یا باید میخوابیدم یا باید گریه میکردم یا آنقدر گریه میکردم تا خوابم میبرد). و حالا پر بازدیدترین بنای دنیا   در ضمن روزی که برای دیدن برج ایفل رفتیم 12 تیر بود و مامان و بابام چهارمین سالگرد ازدواجشون رو در کنار برج ایفل بودند. برج ایفل در شب وقتیکه چراغهاش روشن شد خییییییلی دیدنی تر بود. رود زیبای سن کلیسای نوتردام کلیسای قلب مقدس موزه لوور که از نظر وسعت سومین موزه جهان است و برای من خیلی خسته کننده ب...
18 تير 1391
1